خاک
خاک چه داند که دراین خاک کیست با که نشست وبه چه سان پاک زیست
کیست نداندکه پدر چون به زیست خاک درش سرمه چشم پریست
کوی پدر را مطلب کان کجاست کوی همانست پدر پس کجاست
مادر از هجران پدر خون گریست ظن من آنست که اکنون پریست
چرخ جهان گرچه بسی بد گذشت از هدفش یک سر مویی نگشت
کشتن وهشتن،هنروکار اوست سودن خرمن همه کردار اوست
آدمی از حادثه ایمن چراست بر تر وبر خشک مسلم چراست
هر ورق از خاک؛گلی خسته است خسته جوانی که زجان شسته است
نوبت هر کس که رسد رفته است بر عدم از دور نشان کرده است
آندم از این راه کسی مانده است هم گل وهم یاسمنی برده است
آن گل وآن یاسمن مهر اوست دسته گلی فیض سفر مانده است
کیست که از چرخ تمنا کند با که وفا کرد که با ما کند
رهروی از خیل بجا مانده ایم نسل فنایم وبه او خوانده ایم
تحفه چه آوردهای ای نیک نام تا عملت را بنماید تمام
مهر اگر بر دل جان کاشتی راز کلید دو جنان داشتی
دل مشغولی های من:اثر (اسدالله زاده کبیر)...
ما را در سایت دل مشغولی های من:اثر (اسدالله زاده کبیر) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99